به صرف یک فنجان......چای یا شاید هم مغز
به نام نامی حضرت مادر فاطمه زهرا
| ||
این مطلب رو مدتها پیش نوشتم و نگهش داشتم به این امید که ویرایشش کنم ولی امان از تنبلی می بخشید دیگه... چرا اسمش را این گذاشتم؟؟؟نمی دانم...البته می دانمها...چون حال کردم چیزی که باعث می شود این متن را بنویسم نگاه متحیرانه یکی از دوستانم که اسمش را نمی دانم به این سوال که نمازت را خوانده ای؟ هست. اینجا باید مخاطبین را دو دسته کنم: 1)کسانی که کانون را می شناسند:شب مانده بودم کانون .که برادر یکی از بچه ها آمده بود و از قضا شب هم ماند و ... 2)کسانی که کانون را نمی شناسند:شب مانده بودیم در یک ساختمانی به به نام کانون و به همراه دوستان دیگر ...لازم به ذکر است ماندن در کانون جزء برنامه های هفتگی و مهم هر کانونی است و ... طبق معمول با دیدن دوستانی که مدتها ندیده بودمشان بسیار خرسند بودم و آنها هم .حدود 2 بعد از نیمه شب خوابیدیم برای نماز صبح یکی از بچه ها که کلی برامان مرام گذاشت آمد بیدارمان کرد تا چشم باز کردم دیدم دو صف دارد تشکیل می شود و من هنوز خوابم اول تشری به خودم زدم که چرا اینطوری مثل خرس!!!افتادم و هیچی حالیم نمیشه و بعد ناراحت از دوستان که (احساس می کنم)فقط همان یک نفر احساس مسئولیت کرده و بعد از آنکه دیده دارم از قافله جماعت عقب می افتم آمده صدایم کرده.... ادامه مطلب [ سه شنبه 17 خرداد 1390برچسب:امر به معروف,نهی از منکر,نماز,جامعه,وظیفه, ] [ 1:7 ] [ حسین نظری ]
[
|
|
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |